تبليغاتX
كُنــــــــــج ِ خيــــــــــــا ل

konjekhial

نـیـلـــــــــوفر ( ! )

konjekhial

http://konjekhial.blogfa.com

كُنــــــــــج ِ خيــــــــــــا ل

كُنــــــــــج ِ خيــــــــــــا ل

كُنــــــــــج ِ خيــــــــــــا ل

مَن ... ن ی ل و ف ر َ م !

و هنــــــــــــوز ...

نگاه ِ آسمان ِ آبی چشمانَ[ت] آرزويم !

.........................................

خرده مگیر مهربانم !
ساده خط خطی می کنم
دلتنگی هایم را
بی دلیل
بی هیاهو
بی "تو" !
......................
عکس : خانه ی هنرمندان - نسترن

كُنــــــــــج ِ خيــــــــــــا ل

حکم من زندان است ...
 

 

می خواهم آن قدر دوستت داشته باشم

آن قدر پریشان حال و دلتنگ

که حکمم تبعید باشد / به شهری دور

آنجا که فقط خدا باشد و من باشم و یاد تو

آنجا که طلوع خورشیدش برایم لبخند تو ست 

و باران ، اشک های دلتنگی و دل گرفتگی ات

تو خدا را بخوانی و من صدایت را در همهمه گم نکنم

می خواهم آن قدر غریب باشم و دور

که تنها تو را سبز ببینم و گاهی آبی

می خواهم 

دیگر یادت را خیال نبافم / خواب نبینم 

زندگی کنم / نفس بکشم

ک ُ نج نوشت :

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد   /     پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد  

 

+ نوشته شده توسط نـیـلـــــــــوفر ( ! ) |
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
 

یاد  َ ت را می آویزم به گردنم

آن وقت

بی آنکه هی وجدانم را عذاب بدهم و

زل بزنم به خرابه های پشت سر ،

راهم را کج می کنم ...

از همه ی این بود و نبود ها می گذرم

وقتی این همه نادان باشم

دیگر برایت چه فرقی می کند

که بودن َش هنوز برایم آرزوست یا نه ؟

دیگر برایم چه فرقی دارد

سوی نگاه و گامهای آدمها تو باشی یا نه ؟

حداقل باران که بیاید

- حتی شدید هم که باشد -

بی خیال فکر کردن به بی خانمانی زیر باران

 خوشحال می شوم !!

آن قدر راه را کج می کنم

که بالاخره خودش بیاید ،

 دستم را بگیرد و برم گرداند  !

ک ُ نج نوشت :

 کاش می توانستم بگذرم ، از همه ی آدمهای بی رنگ ِ (!) این سو ، از همه ی آتشی که آن سو برای خودم ساخته ام ، از این همه ترس و شرم ... کاش مرا توان پر کشیدن و حتی رسیدن بود !

تیتر : مصراعی از شعر " بیم فرو ریختن " از فاضل نظری

+ نوشته شده توسط نـیـلـــــــــوفر ( ! ) |
بی خیال ِ لحظه های سنگی !
 

بیا کودکانه و بی خبر امید ببندیم

به تک تک شاخه های درخت خیالمان !

نگاه هایمان را گره بزنیم

به آبی بی کران آسمان

و دست هایمان را ، به هم !

بیا ساز بزنیم ، تا روزگار بی وقفه برقصد برایمان

و پاک کنیم

رد پای تمامی این رهگذران مضطرب را ! 

چه فرقی می کند خوب ِ من ؟

تا آن هنگام که این باران دلتنگی بند بیاید

زیر چتر خیال می خوابیم

کودکانه و بی خبر !

ک ُ نج نوشت :

گاه در نگاهشان آن قدر پیر و فرسوده می شوم که رفتن هیچ ، ماندن هم صبوری می خواهد !

راستی ! هر کاری کنم باران جامانده میان خاطراتم ! باران این روزها اما نمی دانم بوی دل گرفتگی مرا می دهد هنوز ... یا دل شکستگی تو !

+ نوشته شده توسط نـیـلـــــــــوفر ( ! ) |
آه ٍ انتظار ...

 

خیال می بافم ،

چشمانت همه را می شکافد !

ستاره می چینم از آسمان دلم

ستاره ی تو اما ، نیست دیگر !

هیچ یادت هست ؟

گویی همین دیروز ِ پاییز بود  

روزهای داغ بودن / ماندن ،

ستاره ی مهربان چشمانت ،

 گرمای دستانت ،

بهانه ی دلتنگی هایم ، خیسی چشمانم ...

بهانه ی دوست داشتن َ ت را گم کردم ؟

برگرد / بمان !

بگذار هر صبح، خورشید ِچشمانت پهن شود

روی بام ِ خاکستری لحظه هایم !

بگذار هر شب سوسوی ستاره ی چشمانت،

آسمان دلم را نور باران کند !

بگذار گاه دلتنگ شوم ، خیال ببافم

برگردی ، بشکافی !  

 

ک ُ نج نوشت :

اگر آه تو از جنس نیاز است ... 

گوش می کنم ، اشک می ریزم ... به یاد همون روزها ... که جرات آه کشیدن داشتم هنوز !

+ نوشته شده توسط نـیـلـــــــــوفر ( ! ) |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان