عجیب نیست ؟!
دل ِ من ، تنگ
اما
دیواری نیست بین مان !
و بهار
سرزده میان ِ زمستان !
نیلوفری روییده در من
تکیه بر تو یی
که خواهی ماند
چون چناری همیشه سبز ...
ک ُ نج نوشت : حضورت / غنیمتی ست / چون طاقی زیر باران ! ( قدسی قاضی نور )
*تیتر : سهراب سپهری
بعد نوشت : نیستی دیگه کوریون ؟ یعنی که من این پنجره ی این گوشه رو ببندم و برم .. ؟! جدی آآ !
باید جایی باشی
خیلی نزدیک
نزدیک تر از این همه دل تنگی !
باید ،
دور هم که باشم
پاییز هم که باشد ...
تو ، بهارم بمانی !
ک ُ نج نوشت :
کسی باید باشد ، در همین حوالی ! بیاید و این روزهای مرا شعر کند ... تو بخوانی و نشناسی و بگذری!
باور کن همه چیز روبراه است !
من و تقدیر
صلح کرده ایم .
او می بافد ،
رج به رج
دوری از تو را ...
من می پوشم !
ک ُ نج نوشت :
زندگی شعر نیست ! ... اما شعری ، گاهی زندگی می شه ... می کُشه حتی !
دلم یه شعر می خواد که نفس بده بهم ...
* سهراب سپهری

گاهی می خواهم
برگردم و به هر قیمتی
سرنوشتم را
از دستانت پس بگیرم !
گاهی یادم می رود
سرنوشت ِ تو حتی ،
در دستان ِ دیگری ست !
یادم می رود
دستانی دیگر را
و چشمانی که می بینند
این بی قراری ِ مرا
بین ِ رفتن و ماندن ...
عکس : martin stranka