
می خواهم آن قدر دوستت داشته باشم
آن قدر پریشان حال و دلتنگ
که حکمم تبعید باشد / به شهری دور
آنجا که فقط خدا باشد و من باشم و یاد تو
آنجا که طلوع خورشیدش برایم لبخند تو ست
و باران ، اشک های دلتنگی و دل گرفتگی ات
تو خدا را بخوانی و من صدایت را در همهمه گم نکنم
می خواهم آن قدر غریب باشم و دور
که تنها تو را سبز ببینم و گاهی آبی
می خواهم
دیگر یادت را خیال نبافم / خواب نبینم
زندگی کنم / نفس بکشم
ک ُ نج نوشت :
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد / پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

یاد َ ت را می آویزم به گردنم
آن وقت
بی آنکه هی وجدانم را عذاب بدهم و
زل بزنم به خرابه های پشت سر ،
راهم را کج می کنم ...
از همه ی این بود و نبود ها می گذرم
وقتی این همه نادان باشم
دیگر برایت چه فرقی می کند
که بودن َش هنوز برایم آرزوست یا نه ؟
دیگر برایم چه فرقی دارد
سوی نگاه و گامهای آدمها تو باشی یا نه ؟
حداقل باران که بیاید
- حتی شدید هم که باشد -
بی خیال فکر کردن به بی خانمانی زیر باران
خوشحال می شوم !!
آن قدر راه را کج می کنم
که بالاخره خودش بیاید ،
دستم را بگیرد و برم گرداند !
ک ُ نج نوشت :
کاش می توانستم بگذرم ، از همه ی آدمهای بی رنگ ِ (!) این سو ، از همه ی آتشی که آن سو برای خودم ساخته ام ، از این همه ترس و شرم ... کاش مرا توان پر کشیدن و حتی رسیدن بود !
تیتر : مصراعی از شعر " بیم فرو ریختن " از فاضل نظری

بیا کودکانه و بی خبر امید ببندیم
به تک تک شاخه های درخت خیالمان !
نگاه هایمان را گره بزنیم
به آبی بی کران آسمان
و دست هایمان را ، به هم !
بیا ساز بزنیم ، تا روزگار بی وقفه برقصد برایمان
و پاک کنیم
رد پای تمامی این رهگذران مضطرب را !
چه فرقی می کند خوب ِ من ؟
تا آن هنگام که این باران دلتنگی بند بیاید
زیر چتر خیال می خوابیم
کودکانه و بی خبر !
ک ُ نج نوشت :
گاه در نگاهشان آن قدر پیر و فرسوده می شوم که رفتن هیچ ، ماندن هم صبوری می خواهد !
راستی ! هر کاری کنم باران جامانده میان خاطراتم ! باران این روزها اما نمی دانم بوی دل گرفتگی مرا می دهد هنوز ... یا دل شکستگی تو !

خیال می بافم ،
چشمانت همه را می شکافد !
ستاره می چینم از آسمان دلم
ستاره ی تو اما ، نیست دیگر !
هیچ یادت هست ؟
گویی همین دیروز ِ پاییز بود
روزهای داغ بودن / ماندن ،
ستاره ی مهربان چشمانت ،
گرمای دستانت ،
بهانه ی دلتنگی هایم ، خیسی چشمانم ...
بهانه ی دوست داشتن َ ت را گم کردم ؟
برگرد / بمان !
بگذار هر صبح، خورشید ِچشمانت پهن شود
روی بام ِ خاکستری لحظه هایم !
بگذار هر شب سوسوی ستاره ی چشمانت،
آسمان دلم را نور باران کند !
بگذار گاه دلتنگ شوم ، خیال ببافم
برگردی ، بشکافی !
ک ُ نج نوشت :
اگر آه تو از جنس نیاز است ...
گوش می کنم ، اشک می ریزم ... به یاد همون روزها ... که جرات آه کشیدن داشتم هنوز !

